هـــــوا را از مـن بگیــــــر خنـــــده ات را نـــــــــه!!

 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
 

سلام ...

ميدونم براي تبريك سال نو خيلي ديره ... اما سال نو رو به همه تبريك ميگم...

راستش اين وبلاگ يه غم نامه بود برام .... اگه پست هاي قبلي رو خونده باشيد خودتون متوجه مي شديد...

اما الان ديگه با وجود ستاره ...

هيچ غمي ندارم...

ميدوني...

خيلي عذاب كشيد تا انتقالي ستاره م رو گرفتم و اومد پيش خودم ...

 كلي دوندگي كردم ...

گند بزنن به هرچي دانشگاه و نظام آموزشي و مركز آموزش و رئيس آموزش و معاون آموزش و مدير گروه و ... خيلي چيزاي ديگه كه منو توي يه مسير تقريباً ۸۰۰-۹۰۰ كيلومتري به همديگه پاس ميدادن ... فقط به خاطر يه تغيير ظاهري فرم انتقال دانشجو، اين مسير رو من ۲ بار رفتم و برگشتم ... تازه بعد كلي دوندگي ميگه كه :تاريخ موافقت جلسه انتقالي شما قبل از تاريخ تغيير فرم انتقاله نيازي نبود ببريد عوض كنيد فرم جديد بياريد!!!!!!!!!

خدايي اون لحظه اي كه اينو بهم گفت ميخواستم با دندون تيكه پارش كنم ....

بگذريم كه به خاطر اين انتقالي اعصابم كلي به هم ريخت و ....

اما فقط روز اولي كه ستاره م اومد پيشم و كنارم بود همون لحظه اول .....

همه خستگي هاو اعصاب خوردي هاي انتقالي رو يادم رفت...

انگار كه تازه متولد شده بودم...

خدا يه زندگي دوباره به من داد....

واي !!!!!!! اگه درست نمي شد................؟؟؟؟؟!!!!

ميمردم........ يعني بايد تا بهمن ۸۶ وا ميسادم تا ستاره درسش تموم شه ...!

ببخشيد كه دير آپ شدم ... سر گرم ستاره م بودم

راستي .... مستاجرمون تير ماه خونه رو خالي ميكنه ....

تير ماه يه عروسي افتادين

البته شايد ديگه عروسي نگيريم ....

همون مجلس عقد برا ۷۰ پشتمون بس بود... به اندازه كافي استرس داشت...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥
 

پیوستن....!

سلام ...عذر خواهی میکنم که دیر اومدم ...سرم بی نهایت شلوغ بود... فقط اومدم...یه خبر خوبی بدم و برم ...

نیمه شعبان ....

یه اتفاق خوب قراره بیفته ..

نیمه شعبان ...روز پیوند آسمونی سهیل و ستاره س ....

هنوز خودمم باورم نمیشه ...

دوست تون دارم ...

قول میدم آپدیت بعدی زود تر از این باشه .. بی خبر نمیمونید...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

اتاقم بالاخره ستاره بارون شد .....!
توی کوچه که دیدمت ...باورم نمیشد ...خدای من ..این ستاره ی منه...؟  اومده خونه مون رو ستاره بارون کنه؟.... نه باورم نمیشه ....تا شیرینی و گل رو از دستت نگرفته بودم باورم نمیشد که بالاخره اومدی خونه مون...! خدای من ...! ستاره ی من میخواد خونه مون رو ستاره بارون میکنه....

                                                                

ميدونی ...! وقتی اين طرفها پيدام ميشه بايد منتظر ناله ها و شکايتام باشی.....بايد منتظر يک مشت حرف  پوسيده باشی... یه مشت حرف تکراری ..ميدونی واقعآ پوسيده چون يه عمره که توی اين دل لعنتيم تلنباره... دلم يه داد بلند ميخواد بعدش يک سکوت، از اون سکوتها...يه خلاء قبل از خفگی، يه آرامش ساختگی...من که گفتم بايد منتظر ناله باشی... سخته برام نوشتن ……دلم تنگ میشه برای خوب و بد این روزها، برای همه چیز و همه کس.... مخصوصاً تو عزیزم....

شب با صدایی بيدار شدم ، پيک بدی بود....گفت: تورفتی... بازم تنهام گذاشتی...؟ چطور دلت اومد بازم همه کسی رو تنها بذاری و بری؟... میدونی چی گفت ؟ گفت : "بازم تنها شدی...!"

چطور دلت اومد... مگه اشکاشو ندیدی فدات شم ...؟ میدونم حتماً چشماتو بسته بود...! صداش چی؟...هق هق ش رو نشندیدی بابایی..؟!؟ صدا رو که شنیدم ...پتو را کشیدم روی سرم...بهت فکر کردم ...به اومدنت.. ، به خوشحاليت برای ديدن من،.... به رفتنت...به گریه هام بعد رفتنت....دیشب خیلی خوب بود هیچکی خونه نبود ....با صدای بلند تا اونجایی که تونستم گریه کردم.... صدام به تو میرسید.....فقط یه مشکلی بود ....نمیدونم چرا هرچی بیشتر اشک میریختم دلم بیشتر برات تنگ میشد...میگن گریه آدمو آروم میکنه اما دیشب ......

خوابم برد...روبروم نشسته بودی ، خنديدی و گفتی: اينها همش بازيه خودت ميفهمی...!
ميدونی تازه فهميدم نيستی ، نميدونم ، نميدونم چی بگم.

          

يادته يک روز توی يک مهمونی يک ساعت روبروت دو زانو نشستم تا به همه ثابت کنم پسر خوب و حرف گوش کنيم....هنوزم وقتی بهش فکر ميکنم خنده م میگیره... لیوان آب پرتقالی که خالی کردم رو فرش......وای...
توی بهترين خاطراتم هميشه حضور داری .....
وجود همه ی خاطراتم به وجود تو بستگی داره، آخه میدونی من هیچ کسی رو غیر از تو ندارم عزیزم ..هیچکس ِ  هیچکس ِ هیچکس ِ هیچکس ِ ........!!!
نميتونم باور کنم نیستی....  
 تو نبودی ...دو زانو دوباره روبروت نشستم...چشماتو نگاه کردم...با چشمای بسته... تو نبودی،حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم...اما نتونستم دهن باز کنم...تو نبودی، با دستام تو رو لمس کردم ..دستام به روی صورتم بود لبام میلرزید....تا حالا شده توی بيداری باشی و آرزو کنی همه چيز خواب باشه...ديشب توی رختخواب دستمو فشار ميدادم مگه از اين خواب نکبتی بيدار بشم هر کاری کردم بيدار نشدم...
تا حالا شده نفس کشيدن برات سخت باشه نه به خاطر مرگ بلکه از ترسش...تا حالا شده ....؟
توی اين چند روز اتفاقهای عجيب و غریب زياد افتاد... من هم آدم فوق العاده مزخرفيم يکی دو روز هست که به اين خصلتم پی بردم... آره فقط همينو اومده بودم بگم...اصلآ چه اشکالی داره منم مثل همه خل و ديوونه... دیونه شدم ديوونه ه ه ه ه.........

تو زندگی يک کارايی ميکنی که همه چيز را عوض ميکنه....يا اصولآ گند ميزنی به همه چيز يا نه برعکس....چه ميدونم...حوصله ناله و گله بازی درآوردن ندارم ولی دارم اين کارو ميکنم ... گند زدم به همه چی....حالا هم فقط خجالت ميکشم ...دوست دارم تلفن کنم خونتون...داد بزنم ...بگم  ببــــخشـــــــــــيد

 

           

ميدونی امروز چندمين روزيه که با هميم....نه منم نميدونم...ميدونی اين دوستی طولش مهم نبود...مهم من و تو بوديم...ميدونی چقدر سختی کشيديم تا به اينجا رسيديم....آره ميدونی....کلی سختی کشیدیم.....ميدونی توی اين کلی، بزرگ شديم....نه نشديم، من و تو هنوز همون دو تا ستاره با يک جفت قلبيم....آره همونهاييم با ظاهر دو تا آدم...ميدونی يکی از اين ستاره ها خيلی مهربونه و گرم و پر نوره يکی ديگشونم کلی غرغرو و کم نور وزشت... آره اينم ميدونی ،حتمآ ميدونی که مهربونه هم خودتی!
ميخواستم ديگه اين تو چيزی ننويسم ولی دلم نيومد ...اومدم بگم دوست دارم...بهترين لحظه هامو با تو گذروندم و خوشحالم که با همديگه ايم:*

ستاره مهربونم مرسی:*

 

شبانگاه به رويايت راه می يابم
کسی مرا نخواهد ديد....

در را باز بگذار....

                            


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥
 

وقتی دلتون برای کسی تنگ می شه چی کار میکنید؟

اولین و بهترین کار اینه که گوشی تلفنُ برداری و ...زینگگگ
بهش زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی....اینطوری شاید آروم بشی !!!
ولی اگه نمی شد باهاش حرف بزنی چی؟؟؟ !!!!
دومین کاری که میشه انجام داد اینه که بری سراغش،چند دقیقه ای باهم باشین،حرف بزنین و یه دلِ سیر ببینیش
...
ولی اگه نشد بری ببینیش !!! اگه کیلومترها با هم فاصله داشتین چی؟؟؟؟؟
اون وقت فقط یه راه می مونه....

دلتو ببری پیشش...

فکر کنی کنارشی و داری باهاش حرف میزنی....
 دلم به شدت برات تنگ شده ، شاید چون یک هفته کامل پیشت بودم ..شاید چون یک هفته تموم باهات زندگی کردم و حالا که برگشتم بازم دلم هواتو کرده...

بعد ازاینکه یک هفته توی آسمون کنار ستاره م بودم ...دیروز عصر برگشتم ... دیروز عصر داشتم بهش فکر میکردم ...که چند ساعت قبل یا ...روز گذشته کجا بودم و چیکار میکردم ...بغضم ترکید  ...حتی به خودم گفتم اگه پیشش نرفته بودم شاید الان این حالم نبود ...
وقتی به چشمای خوشگل و پر از اشک ستاره م موقع اومدن فکر میکنم دیوونه میشم ...شاید هیچ کس غیر اون نفهمه چقدر دلم براش تنگ شده بود... حتی وقتی پیشش بودم یه شب اینقدر دلم براش تنگ شد که جلوی همه بغضم ترکید....

شاید هیچ دلی حتی دل خودم به اندازه دل ستاره موقع اومدن تنگ نبود ...فدای چشمای خوشگلت بشم ... که وقتی نگام توش می افته دیوونه میشم ...

همه کسم وقتی بهت میگم: این چشما مال کیه..؟ میگی: مال تو بایایی ...! دیوونه میشم فدات شم ...میدونی که دیوونه چیه...

فدای اون بابایی گفتنت بشم ...

دلم برای  بابایی گفتنت تنگ شده همه کسم ...خیلی تنگ شده خیلـــــــــــــــــــــــی.....!

اما کیلومترها از هم دوریم، به سختی می تونم باهات تماس بگیرم...
تنها راه چاره ای که مونده همینه....
باید فکر کنم تو هم  داری به من فکر می کنی و دلت برام تنگ شده،


مهرت پایدار عشق ِدور دستِ  من!!!
 

   
می خوام سرم  رو بازم روی سينت بزارم ستاره...مثل اون موقعی که پیشت بودم ..زیاد دور نیست ..همین چند روز پیش...!  یادت که هست ستاره ...و نه فقط همه حجم  ريه هامو که همه وجودم و از عطر توپر کنم!
بارون چشماتومی بوسه...بدون اونکه بترسه نکنه کسی ببينه! یادته ستاره ...اون شب که با هم بیرون رفته بودیم و بارون می اومد ...زیر بارون خیلی راه رفتیم ..لبامون بسته بود اما دستامون با هم حرف میزد ... یادته ستاره...!
و من چقدر دلم میخواست .....و من .....و من ...... و من بودم که بوسه هام رو انبار ميکردم !
همين جا منتظر ميمانيم.....من و تنهايی ....تا بيايی...

 

 

منـــــــــو ببــــخش!!

اگه دلــم تنگ میشه خیلی بــرات منو ببـخش...

اگه نگام گم میشه تو شهرچشات...منوببخش...

منو ببخش اگــه شبا ستاره ها رو میشمــارم...

اگـه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم...

منو ببخش اگـــه برات سبد سبد گـــل میچینم...

منو ببخش اگه شبا فقط  تو رو خـواب میبینم...

منو ببخش اگه تو رو میـسپارمت  دست خدا...

اگه پیش غریبه ها به جـای تــو میگم شمــا...

منو ببخش اگه واسه چشمای  تو خیلـی کمم...

تـو یه فرشتـــه ای ومن خیلــی باشم یه آدمم...

منو ببخش اگه فقط میخوام بشـی مال خـودم...

ببخش اگه کمم ولی... زیـادی عــاشقت شدم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤
 

قاطی پاتی!!!!

 

بازم هوای تو به سرم زده و دل غرغروم داره بهونه بودنتو می گیره….

امروز وقت غروب رفتم پشت بوم ...غروب خیلی زیبا اما دردناک بود..راستشو بخوای خیلی برام آشنا بود  ...نمی دونی  که خورشید چه مظلومانه با آسمون خداحافظی میکرد مثل من و تو ... خورشید وقت رفتن بغضشو توی دلش کشت تا آسمون دلش نگیره مثل من

 ... اشکاشو پشت یه لبخند پنهون کرد مثل من ... آسمون خواست با گفتن برو...........! به خورشید محبت  کنه مثل تو ... من همه اینا رو دیدم ... دلم میخواست خورشید روبغل کنم بهش بگم گریه نکن آخه منم مثل توام اما خورشید از ترس اینکه آسمون از اشکای اون دلش بگیره تند تند رفت پشت کوه و غروب شد ... غروب ...از غروب بدم میاد ...بعدشم بارون اومد آخه آسمون دلش واسه خورشید تنگ شده بود و گریه میکرد مثل من ... بعد از اون یه دریا اشک ریختم واسه تنهایی خودم ... واسه بی کسی خودم ...واسه عشق بی پناه خودم ... واسه تو...

نمیدونم این تقدیر منه یا سرنوشت تو....اگه اینجوری دیواری از جنس فاصله بین دستای ما جدایی انداخته... خیلی وقته صدای تپش قلبت وگرمی دستات شوق زندگی دوباره رو توی من زنده نکرده... حالا منتظرم ..منتظر بودنت...با من بخون ستاره ...وبا من بمون....برای همیشه ..!

 

                                          

 

بازم عيد اومد..... بازم بهار اومد...

 

همون بهاری که عاشقشم. بازم شکوفه های عزيزم دراومدن. سفيد، زرد،قرمز، بنفش. بازم دلتنگيهای من اومد.

عيد بعضی وقتا برای من بوی بدبختی های احترام خانوم رو ميده که پول نداره حتی برای بچه اش يه شلوار بخره. عيد بعضی وقتا بوی بيچارگيهای هزارتا مثل احترام خانوم رو ميده که انگاری خدا يه جايی فراموششون کرده...

 عيد بوی تنهايی های منو می ده.

تنهايی، تنهايی، تنهايی.

 همه چی غير عادی می شه. همه جا تعطيله.. دوستات نيستن. خودتی و خودتی و خودت. آی خدا جونم چقدر خوب میشد اگه ستاره میاومد پیشم.

دلم می دونی به چی خوشه؟ به قدم زدن ميون شکوفه ها با ستاره می شينم فيلمهامو می بينم

 می رم تواتاقم گم می شم. می رم تو خودم گم می شم. مثل هميشه. وای خدا جونم چقدر وقت دارم برای گم شدن!

 

                                                "عيدتون مبارک"

 

                             

 

 

345 روزدیگه بدون تو گذشت...

پارسال روز عید برات نوشتم:

 

345 روز بدون تو گذشت!

امروز یک شنبه ست ، ظهر یک شنبه،چند ساعتی مونده تا سال تموم بشه، تقويم رو كه نگاه مي كنم شايد روزهاي با هم بودنمون به 20 روز هم نمیكشه، يكسال داره تموم ميشه، اگه اين روزای آخر سال رو هم حساب كنم ميشه 345 روز بدون تو، هيچ وقت اينچنين پر و خالي از حضور كسي نبودم، تو هميشه بودي و اينهمه روز نبودي، هر روز با هم بوديم و اين همه روز با هم نبوديم،345 روز دلتنگي،345 دستهاي خالي تو و من، 345 روز...
اينهمه روز حضورت زندگيمو رنگ زده، اينهمه روز تو نبودي و خيالت،
صدات،عشقت زندگيمو رنگ كرده ... ميدونم خيلي كسا اينطورين، شايد اون دخترکی هم كه گريه مي كنه مي تونه فقط روزهاي با هم بودنشون رو بشمره، شايد اون پسري كه شادمانه داره راه ميره هم فقط مي تونه روزهاي با هم بودنشون رو بشمره ...

تعارف كه با هم نداريم ستاره، روز اول گفتي هميشه هستي، منم ميگم هميشه هستم، پس بزار بگم هميشه واسه هم هستيم ...
میدونی ستاره ...همه میگن دعا های پای سفره وقت تحویل سال مستجاب میشه.... ستاره میخوام امسال دعای کنار سفره ی هفت سینم تو باشی...همونجوری که  دعای پارسالم داشتن تو بود ....و امسال... مثل هميشه دوستت دارم..... فداى تو....می بوسمت...سال نو مبارک عزیزم !

 دعا میکنم که سال دیگه هفت سینمون رو با هم بچینیم و کنار یه هفت سین فرا رسیدن بهار رو جشن بگیریم.

 

           

 

و امسال برات مینویسم ...

 

بازم یه عید دیگه اومد ... و من بی تو ......

دعای پای سفره هفت سین پارسالم مستجاب نشد ...اما ...نه! نه ....

یه جورایی مستجاب شده...تو مال من شدی ....مال خود خودم ... پارسال ترس از دست دادنت  رو داشتم ستاره  و امسال با خیال راحت و آروم باز مثل پارسال همون دعا رو میکنم ... از خدا میخوام امسال دیگه دعام رو کامل مستجاب کنه ...

 

                            


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤
 

فرشته مهربون خانم مهندس شد......!


وای  ی ی ی ی  ی ی ی ............. فقط ميتونم بگم خدا جونم ......مرسی.......!

امروز حالم بهتره ....خیلی  بهتر

تقديم به مهربون خودم :

 

 

هوا سرده ... دلم آب تنی می خواد .... اونم تو دریای جنوب .... برم تا تهِ دنیا...

برسم به خدا و دستشو ببوسم و از ش تشکر کنم ....

تشکر کنم که اینهمه خوشحالم کرد ....

ازش تشکر کنم به خاطر هدیه ای که امروز به من داد ....

ازش تشکر کنم که اصلا منو آفرید ....

خدا جونم . خدای من . خدائی که سپیدی مثل یاس...

دلم برات تنگ شده ....

یادته اولین چیزی که ازت خواستم چی بود ؟؟؟؟



آره ه ه ه ه ه ه ه ه

مگه میشه یادت بره ... منم یادمه ....


تو امروز  باز جوابمو دادی....


مرسی عزیزم .....


من امروز باز به یکی دیگه از آرزو های  زندگیم رسیدم ....

همه کسم ...

عسلم ...

مهربونم ....

 

همون فرشته مهربون...!

 

کاردانی به کارشناسی قبول شد ...


مرسی خداااااااااااااااااااااااااااااا?اااااااااااااا

دوستت دارم....  

 

 

:تقديم به تو که امروز خيلی از من دور بودی

 

کسی از من خوشبخت تر توی دنيا هست؟؟؟؟؟

ديروز هم تو بودی هم عطر اطلسی تنت هم دستهايت هم نگاهت هم لبخندت هم همه مهربانيت...

و اين برای من همه خوشبختيه دنيا بود....

 

تو اي عاشق تر از شعر
مي خوام تورو ببينم
نه يك بار ، نه صد بار
به تعداد نفسهام .....

 

 

 

....راستی ميدونی

...يه چيزی رو خيلی وقته ميخوام بهت بگم

...الان ميفهمم ؛ همه لحظه هام از وجود تو پـــــــــــــــــــره ؛   يعنی چی

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤
 

يک قانون تازه

 

ستاره ى عزيز من سلام... سلام مى كنم اما فعلاٌ پاسخى نمى شنوم... سلام به تو اى زيباترين و محبوب ترين... تو از كدوم سرزمين به قلمرو قلب من پا گذاشتی كه دروازه هاى قلبم جلوى پاهات كمر خم كرد و تمام اعضا و جوارح وجودم به فرمانت در اومدن؟

 

       

 

... ستاره اصلاً چطور, از كى و از كجا بود كه تو به سرزمين قلب من پا گذاشتی؟... قلب من كه كلبه ى متروكی توی بيابون برهوتى بود، از وقتى كه اومدى قشنگ ترين و مقدس ترين كلبه ها شده ... كعبه ى من اين قلبه و خداى من تويى كه توی اين قلب خونه كردى... تو شكوه همه ى ارزش هاى دنيايى... تو وجودى هستى كه وجودم از وجودت به وجود آمده... ستاره من فقط شبها مى تونم تو رو ببينم و شبها هم اونقدرغرق وجودت مى شم كه تا مى آم به خودم بيايم، تو رفتى و اونوقت من مى مونم و برق نگات و وجودى كه بدون وجود تو هيچه... امشب مى خواهم يك قانون رو كه تازه به اون رسيدم برات اثبات كنم...

 

       

 

 من يك نفر هستم... وقتى ستاره باشه مى شيم دو نفر... وقتى هم كه خدا باشه مى شيم من و خدا و ستاره؛ كه هر اتفاقى رو كه بين من و ستاره بيفتد فقط او مى بينه و مى فهمه... اما وقتى كه تو باشى ديگه من و ستاره و كس ديگه معنى نداره... اونوقت فقط تو هستى و هر اتفاقى فقط و فقط در تو و با تو خلاصه مى شه... اين قانون وحدت دنياس... كه بستگى به وجود تو داره... شنيدى عاشقا ديوونه اند؟... پس به حرفاى بى اساس و مبهم من خرده نگير كه يك ديوونه هرگز عاقل نبوده كه بفهمه چی مى گه و چی مى نويسه... واى ستاره اگر بدونى چقدر دوستت دارم... اگر بدونى...

                             


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤
 

دوستت دارم را این بار میخوام آروم بگم...فقط توی گوش ستاره...!

میدونی..
وقتی دلم برات تنگ می شه ....گریه ام می گیره....وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم...
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی، همین نگاهته که نمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهم دلم برات تنگ شده ستاره دلتنگیم دروغ نیست.
اشکام بی بهونه نیست
لحظه هام بازم بهونتو میگیرن .اونقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو هم  از رو بردم.
 اشکهایی رو که برای تو اِ دوست دارم
 نگاهی رو که عاشق تو اِ دوست دارم
تمام لحظه هایی که منتظر توهستم رو دوست دارم.
زودتر بیا
آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه....

 

 

میدونی ستاره ...

همیشه میگفتم ... طلوع رو دوست دارم ؛ زندگی رودوست دارم،  اما میدونی ..
راستشو بخوای ... طلوع رو توی  نگاه چشمای قشنگت...  و زندگی رو در کنارت میخوام ...

دوست دارم یه شب  تا صبح بشینم و فقط چشماتو نگا کنم  تا  باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودنتو...یعنی اون شب میآد ستاره ...؟

 

دوست دارم یه شب تا صبح با تو بشینم و تمام عقده‌هاي دلمو برات بازگو كنم تا شايد مرحمي بشی روی زخمای دلم  ...


دوست دارم تو رو چنان پرستش كنم كه حتي مجنون ليلي شو  پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش من حسادت كنه...

میدونی ستاره ی من ....!

اگه دوستت دارم نشون دهنده عشق خدایی من نسبت به تو اِ

اگه دوستت دارم پايان همه جدايي هاس

اگه دوستت دارم نشانه عشق راستين من نسبت به تو اِ

اگه دوستت دارم كليد زندان من و تو اِ

پس آروم توی گوشت میگم ...دوستت دارم ستـــاره من   !                 

        

 راستی  ستاره....!
هر وقت که خیلی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرا زار زار گریه میکنم پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم اندازه یه دنیا برات تنگ شده...

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤
 

دوست ندارم که فکر کني دوستت دارم ستاره .....دوست دارم باور کني که دوستت دارم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...چون دنيا خیلی کوچیکه ...ميدونم که ..دنیا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...چون روز میآد و شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالي...چون آب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...چون من که اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

عاشق توبودن برام خیلی کمه ستاره ...

خیلی ..من دیوونتم ستاره....

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن عزیزم ...


همیشه وقتی با هم یه جایی میشینیم...من همش حرف میزنم و تو ساکت و آروم فقط گوش میدی...؟

ستاره ...!  بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي...

میدونی ستاره ....دیروز داشتم به اون روزا که از دستت داده بودم فکر میکردم..البته اون روزا فقط فکر میکردم از دستت دادم ..چه حالی داشتم ...فکر میکردم:ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

 

میدونی ستاره ...

لحظاتی تو زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني...


الان یکی از اون لحظات ستاره ...!

کاش پیشم بودی ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نويسنده : سهیل ستاره - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤
 

سلام ...
از هفته آينده ستاره م بازم مثل قديما ميآد نت (البته اميدوارم)

روز 4شنبه هفته پيش اومد پيشم... ببخشيد وقت نشد آپديت كنم ...تا جمعه پيشم بود كلي زندگي كرديم ... ميدونيد كه ...وقتي اون اينجاس ...ديگه حتي نفس كشيدنم تعطيله ...سرشاگرداي  كلاس و اداره رو گول ماليدم كه بابا من مشكل دارم نميتونم بيام ...چه مشكلي

اومده بود امتحان استخدامي بده .... توي حوزه امتحاني ش كلي از برو بچ(همكلاسي هاي خانم) دانشگاه مون اونجا بودن ...بعد از امتحان رفته بودم دنبالش ...هر كدوم از برو بچ هم دانشجويي ميامدن بيرون كلي تعجب ميكردن كه من دنبال كي اومدم ...البته بعضي هاشون كه ستاره روسر جلسه  ديده بودن و ميدونستن كه هيچي ..اما بقيه قيافه اين علامتو گرفته بودن !


 

اما....

 

اون بازم رفت و من موندم و تنهايي ...
ستاره! نميدونم چرا...وقتي مياي پيشم ...اينقدر آروم ميآي كه اومدنتو متوجه نميشم ....وقتي ميآي ديگه توي اين عالم نيستم ....وقتي ميري تازه ميفهمم كه لحظات با تو بودن برام چقدر تند گذشته ...دلم ميخواد داد بزنم بگم ...آي عقربه ها...چرا الان تند نميگذرين ...چرا وقتي اون پيشمه اينهمه با سرعت همديگه رو دنبال ميكنين اما ...الان كه ديگه پيشم نيست ...هيچ حسي براي حركت توي شما نيست ...نكنه شما هم مثل من شدين با اومدنش شور و شوقي دوباره ؛ روحي دوباره به جسم بيجانتون دميده ميشه ...درست مثل من ..كه وقتي بدون ستاره ام ....مثل يه ماشين  فقط حركت ميكنم...آي عقربه ها! نكنه شما هم مست اومدنش ميشيد ...
وقتي مياي ...وقتي باهام هستي و از جايي با همديگه رد ميشيم ...به هيچ چيز و هيچ جا فكر نميكنم ...به هيچ جا حتي نگاه هم نميكنم ...چون تو رو دارم ..چون با تو ام ..اما وقتي تنها از اون خيابونا رد ميشم ..لحظه لحظه خاطرات با تو بودن دوباره برام زنده ميشه و اون لحظه ست كه بغض ميخواد خفم كنه..!

ميدوني ستاره....وقتي هستي حس عجيبي دارم ..يه حس نو ...مثل بچه اي كه تازه متولد شده ...مثل مرده اي كه دوباره زنده شده...

 ستاره ميدوني ...وقتي نيستي ...و تنها تو خونه ام ...ديوونه ميشم ..ميرم عكساتو ميآرم ...اينقدر بهشون نگا ميكنم ..كه متوجه ميشم ناخداگاه گونه هام خيس شده ...امروز يكي از اون روزا بود ...ميدوني كه..!30/5 از كلاس برگشتم ...كسي خونه نبود ...دنبال يه جزوه گشتم ...دفتر چرك نويساي دوران دانشجويي بيرون افتاد..... ناخداگاه صفحه آخرشو نگاه كردم ..ميدوني چي توش نوشته شده بود ...؟

شعرايي كه براي پروژه پاياني نوشته بودم ..از كتاب «تقصير من نبود» ...
 بازميخواي بري عزيز شي...؟ آخه از اينم عزيز تر...؟
ستاره ...هر وقت كه ميري ...هر بار كه ازم دور ميش... هرچند براي يه مدت كوتاه ...اما برام عزيز تر ميشي ...نميدونم چرا هميشه وقتي ميرفتي يه حس بدي داشتم ...آخه ميدوني ...اين خيلي حس بديه كه ممكنه بار ديگه كه ستاره رو ميبيني ديگه تنها نباشه ....ممكنه يه نفر كنارش واساده باشه ...

اما اين بار ...
 توي دلم پره از نور اميد براي گذر زمان...اين بار ديگه مطمئنم كه هر بار كه اينجا ميآي تنها ميآي و براي ديدن منه كه اين همه راه رو ميآي ...اين بار ديگه از خدا ميخوام كه اين دوران زود تر بگذره و زودتر بتونيم بريم توي آشيونه خودمون ...ديگه خيالم راحته كه تنها ميآي ....خيالم راحته كه تا آخرعمر شونه هام تكيه گاه سر ستاره مه .. خيالم راحته كه تا آخر عمر دستام توي دستاي ستاره س ...خيالم راحته... اما ميدوني ستاره ... يادته چي بهت گفتم ...بعضي وقتا خل ميشم ..ميزنه به سرم ...فكر ميكنم خوابم ... به خودم ميگم دروغه ..مگه ممكنه ...ستاره مال خود خود خودم شده ....نه باورم نميشه ...اينا روياس ...باورم نميشه ...اونا اينجوري فقط خواستن سر منو گول بمالن و منو بپيچونن....اما باز مهيبي ميخورم و ميگم ..نه بابا مگه ممكنه ...
 اما ......
باز من ميمونم و تنهايي م ...

 ولي يه حرفي دارم ..
با خدا ...

سلام خدا..... فکر کنم يه تشکر به تو بدهکار
باشم...
مرسی.................
راستي ميگما...!

من ديوونه.... خيلی بيشتر دوستت دارم...خيلي..............نميتونم بگم چقدر اما ...خيلي.......


 
comment نظرات ()